پست ثابت
جرات داری نظر نذار !!!

جرات داری نظر نذار !!!

آقا مهرزاد من نه آی پیتو میدونم ونه رمز شماره حسابتو و نه از زندگیت چیزی میدونم و اون دختره که بهش شک داری یکمی ازت بهم اشاره کرده. بدون که من فقط از روی آیدیت تونستم شماره حسابتو و همچنین بقیه وبلاگتو بدست بیارم چون کسی که یه رمزی داشته باشه ممکنه به هر کارش یا به هر چیزی همون رمزو بده که تو چنین کردی حالا چجوری رمزتو بدست آوردم بماند. من میدونم تو، تو این وبلاگ صادقانه بخورد میکنی چون این وبلاگ اسم واقعی توست. من مجبور شدم از این وبلاگ باهات ارتباط برقرار کنم چون با وبلاگ دیگت هرگز باهام ارتباط برقرار نمیکردی. اینم بگم وبلاگ تو به هیچ درد من نمیخوره حتی شاید فکر کنی با دوستات هم با اسم تو ارتباط برقرار کردم بدون که هیچ وقت اینکارو نکردم میتونی ازشون بپرسی.
آقا مهرزاد تمامی کامنتی که دوستات گذاشتن هیچ کدومشونو حذف نکردم میتونی بعدن ببینیش من وبتو بهت پس میدم ولی وبلاگهایی که داری باید اونا مسدود شن حتی چند تا از وبلاگتم فیلتر شده به هر حال باید اونا مسدود بمونن چون با اسمای مختلف وب زدی بهتره مسدود باشن ولی این وبتو بهت پس میدم چون این وبت واقعی هست. میدونم ازم خیلی خیلی ناراحتی و منم از کرده خودمم پشیمونم بخدا از اول هم قصدم اذیت کردن نبود.
اون وبلاگ های که داری مجبور شدم مسدودشون کنم چون منم با تو ارتباط داشتم زیاد فکر نکن که کی باشم هرچی فکر کنی نمی شناسی به همین خاطر به کسی مشکوک نشو و بیخیال باش و بدون که من نه اون دختره هستم نا اون مهندسه تو هیچ وقت منو نمی شناسی وباور کن منم تو رو نمی شناسم. ازت میخوام منو ببخشی هلالم کنی گرچه میدونم نمیبخشی فقط اینو گفتم تا بدونی از کرده خودم پشیمونم. اقا مهرزاد تو خیلی ساده ای البته منظور از ساده تو دنیای مجازی هست یعنی زیاد از کامپیوتور بلد نیستی ......اقا مهرزاد اینم بگم هاااااااااا توم یکمی تقصیر داری میدونی چرا چون اگه با اسمای مختلف با دیگران ارتباط برقرار نمیکردی هیچوقت دچار چنین چیزی نمی شدی تو فکر میکنی تو اینترنت هر کاری ادم دوس داشته باشه میتونه بکنه ولی فکر اینارو نکرده بودی به هر حال لازم نیست ای پی تو تغییر بدی یا ویندوز عوض کنی یا شماره حسابتو تغیر بدی بخدا قسم من هیچی از اینا نمیدونم. اگه دوس داشته باشی میتونم خصوصی تو یه وقت مناسب بهت بگم که چجوری بهت دست یافتم. حالا میخوام منو ببخشی
وبتو پس میدم ولی باید قول بدی که تو همین پستات هیچی در موردم نگی وبیخیال ماجرا شی هر چند میدونم واست سخت گذشت و اعصابت خراب شد میخوام زیاد دیگه کشش ندیم
اقا مهرزاد رمزت اینه اولشو میگم بقیه شو خودت میدونی میتونی بیای وبت و تغییر رمز بدی
همان رمز قبلیته که خودت میدونی من فقط اولشو میگم loos
از تمامی بازدید کنندگان وبلاگ آقا مهرزاد میخوام که منو ببخشن مهرزاد پسره خوبیه بدانید که انسان جایزالخطاست مثه من
در ضمن مگه قالب وبلاگتو خودت درست کردی که میگی اون دختره ازم دزدیده و میدونم کار اونه این قاب مال سایت روز گذره مال تو که نیست و همچنین بگم فکر نکن از تهدیدات ترسیدمو وبتو بهت پس دادم نه میدونی چرا پس دادم چون نمیخوام به کسایی که بهشون شک داری بخاطر من تهمت زده شه تو اونقد حرص کردی که نمیدونی داری چیکار میکنی. بازم میگم تو هیچوقت منو نخواهی شناخت وبدون هیچکس نمیتونه منو پیدا کنه چون من هیچ وقت رد پا تو اینترنت نشون نمیدم. خداحافظ تا ابد.............
آقا مهرزاد حلالم کن
چمدانم را بسته ام
اگر خدا بخواهد امروز میروم
نشسته ام منتظر قطار
اما نه در ایستگاه
روی ریل قطار

===================
پ ن 1:
گذشته که حالم را گرفته است.
آینده که حالی برای رسیدنش ندارم.
و حال هم حالم را به هم میزند.
...چه زندگی شیرینی .
===================
پ ن 2:چشمانم را به نابینایی میفروشم
تا کسی را که دوست دارم با دیگری نبینم
===================
پ ن 3:این روزها پرم از لحظه هایی که دوستشان ندارم
===================
پ ن 4:کاش میان خستگی هایم
یکی آهسته می گفت: “خسته نباشی
===================
پ ن 5:رُخ به رُخ که شدیم
مــن مات شدم و تــو …
چون پادشاهی که
از اینگونه فتحهــا زیاد دیده است
بی اهمیتـــــــ رد شدی
===================
پ ن 6:زندگی به من آموخت
که همیشه آماده دفاع از حمله احتمالیِ کسی باشم
که به او محبت فراوان کردم
===================
پ ن 7:خدایا . . .سیب که شیرین است
سهل!تو بگو، زهر!هرچه که باشد .
. .
بیار،با
تمامـ وجود ﻣﮯ بلعمـ . . .
تو فقط
مرا از این دنیا بنداز بیرون
===================
پ ن 8:دلم به کما رفته
برای مردنش دست به
دعا شوید
===================
پ ن 9:لـعـنـت بـﮧ کـسـانـﮯ کـﮧ خـــود عـوضــیـشـون
بـغـل یکـﮯ
دیـگـﮧ هـسـتـن
ولــﮯ یـاد
کـثـیـفـشـون پـیـش مـاســت
دلقک از اینکه نمی توانست با لبخند و لودگی
مردم را بخنداند به گریه افتاد .
مردم به گریه اش خندیدند .
دلقک دریافت که گریه اش نیز
مانند خنده اش باورپذیر نیست .
دلقک سکوت کرد . مردم لب به اعتراض گشودند .
دلقک مجبور شد که دوباره بخندد و لودگی کند .
مردم خنده دلقک را تمسخر پنداشتند
به روی صحنه رفتند و او را کتک زدند .
دلقک صحنه را ترک کرد .
فردای آن روز دلقک روی یکی از صندلی ها
تبدیل به " مردم" شده بود
و در ساعت بعد دلقکی را کتک می زد.

---------------------------------------------------------------------------------------
پ ن 1:یادش بخیر
خاکستر گفت:آتش را مي بخشم
تبر را هرگز

---------------------------------------------------------------------------------------
پ ن 2: درخــت که باشی
سرد و گــرم روزگـــار را
که چشيده باشی
ميفهمی که به عــــبور هيــــچ عـــــابری
اعتمـــــادی نيست

---------------------------------------------------------------------------------------
پ ن 3: مچاله شده ام در خودم
با بوی سیگار و طعم تلخ چای مانده
پنجره را باز نکن
امروز دلم می خواهد غمگین باشم

مـــدت هـاســت آدم هــا
دهــانشــان بــوی دروغ مـــی دهـــد
شـــایـــد بـــوی تـَعفــنِ دروغ
برایــشان از آدامــــس هــای تــو
مــطبـوع تـــر اســـت

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
فراموشی نعمتی بود
تا گذشته ها را از یاد ببریم
لعنت به دوربین عکاسی

من مرده ام! بس است دیگر...
شوکهای الکتریکیتان را جمع کنید
اینقدر شکنجه لازم نیست
این دل قسم خورده دیگر حرفی نزند
و صدایی نکند...
لطفا همان پارچه سفید را برویم بکشید
و باخود بگویید: چه قلب شریفی بود!
شکنجه دید و لب نگشود

گاهی باید رفت
گاهی باید چمدانی كوچك
به اندازه یك تكه از دلت
كه هنوز در دستانت باقیست ؛
انتخاب كرد...
باید گذاشت و گذشت...
چشم ها را بست و رفت...
دور شد از قضاوت های یكطرفه
و قصه های تكراری
این موجودات دوپای مدعی احساس...
باید رفت به نقطه ای برای آرامش...
آرامشی هر چند كوتاه و موقتی...
باید برای پیدا كردن چاهی عمیق
برای دفن خاطرات تلاش كرد...
باید رفت

آرامتر تكانش دهید مرگ مغزی شده
باید زودتر دفن شود
چیزی برای اهدا هم ندارد
احساسم است ! تا همین دیروز زنده بود
خودم دیدم كسی لهش كرد و رفت
![]()
تو چه میفهمی
حال و روز کسی را که
دیگر هیـــــــــــچ نگاهی
دلش رانمی لرزاند..؟
هر روز که بیدار می شوم
وحشت زده قاب عکست را می نگرم
هیچ بعید نیست از آنجا هم رفته باشی

آدما وقتی پرنده ها رو دوست دارن
میذارنشون تو قفس
وقتی بارونو دوست دارن
چترشونو وا می کنن
باید از دوست داشتن آدما ترسید
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
با آب شدن برف های حیاتم
عیبهام رو دیدی و ازم متنفر شدی
بانو!!! کـــــــــــــــــاش اصلا نمی تابیدی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
عجب پاییز زیباییست بدون تو
کوچه وباران و خش خش برگها
واشک وبی کسی همه هستند
من دیگر تنها نیستم ناراحتم نباش....

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
عــطر تنت روي پــيراهنـم مــانده...!
امــروز بـويــيدمش...! عمــيق ِ عمــيق ؛
و با هـر نـفس
بـغــضم را سـنگين تر کردم ؛
و به يــاد آوردم که ديـگر ،
تـنـت سـهم ديگري ست
و غمــت سـهم مـن
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------گر با من همراه میشوی
کفشهایت را همین جا جا بگذار
من دیگر به هیچ کفشی اطمینان ندارم
وسوسه رفتن دارند
![]()
غریب امده بودم غریب خواهم رفت
نچیده سیب به رویای سیب خواهم رفت

آهنگ زیبایی رو که خودم
خیلی دوستش دارم رو
با صدای عماد رام رو دانلود کنید
بسیار زیباست.
http://www.upload.sarzaminblog.com/do.php?filename=13529917521.mp3
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
می توان همچون عروسک های کوکی بود
با دو چشم شیشه ای وخیالی
خودرا دید
می توان درجعبه ای ماهوت
باتنی انباشته ازکاه
سال ها درلابه لای تور و پولک خفت
می توان باهرفشارهرزه ی دستی
بی سبب فریادکردوگفت:
آه!من بسیار خوشبختم

پ ن 1:ایـــن روزهـــا
هــــوا خیلـــی غبـــار آلــــود اســـت!
گـــرگ را از ســـگ
نمــی تـــوان تشخیـــص داد!
هنگـــامـــي گـــرگ را می شنـــاسیـــم
كـــه دریـــده شـــده ایــــم

پ ن 2:دلم می خواست
زما ن را به عقب باز میگرداندم
نه برای اینکه آنهایی
که رفتند را بازگردانم
برای اینکه نگذارم بیایند
پ ن 3:مــ ــن مُــ ــــ ــرده ام . . . . . . .
بـ ـه نسیـ ـم خـ ـاطره ای
گاهـ ـی تـ ـکانی مـ ـیخورم . . . .
هـ ـمـ ـیـ ـن . . . . !
پ ن 4:هرچه خواستم بفهمند
فقط خندیدند(چارلی چاپلین)
پ ن 5:درد ِدل کـه می کنــی؛
ضعـف هـایـت را، دردهـایــت را،
می گـذاری تـوی ِسیـنی
و تعـارف می کـنی
کـه هـر کـدامـش را
کـه می خواهنــد بردارند،
تیــز کننــد،تیــغ کننــد،و بــزننـد
بـه روحـت!!!!

پ ن 6:پرسیدم: خوشبختی چیست؟
گفت: فاصله ی میان این بدبختی
تا بدبختی بعدی...
گفتم: خوش بحالت که
میان بدبختی هایت
فاصله ای وجود دارد...!
پ ن 7:چیزی نمیگویمـــــــ !
اما
...
از این سکوتــــــــ که
به گوشت می رسد...
تا ته ماجرا را بخوانــــــــ !
پ ن 8:پوزش از دوستانی که حذف شدن
و اونایی که دارن حذف میشن
آخه خیلی وقته سر نمیزدن
و ارتباط یکطرفه بود
به کاشی های حمام خیره می شوی !
غذایت را سرد می خوری !
ناهار ها نصفه شب ، صبحانه را شام !
لباسهایت دیگر به تو نمی آیند، همه را قیچی می زنی !
ساعتها به یک آهنگ تکراری گوش می کنی
و هیچ وقت آهنگ را حفظ نمی شوی !
شبها علامت سوالهای فکرت
را می شمری تا خوابت ببرد !
تنهائی از تو آدمی میسازد
که دیگر شبیه آدم نیست ،
روزهای من اینگونه و شبهایم اصلاً نمیگذرد . . . .

خــدایا !اینها از من خسته اند !
من از اینها
مرا از اینها بگیر

میگرن
دلیل سردرد هایم نیست
از خوردن فکرهای مسموم
مغزم دل پیچه گرفته است . . . . .

فقط یکــیو می خوام که باهاش برم کافه . . . .
ربات هم بود . . . . . بود!
بی احســاسیش شــرف داره به احساس ِ بعضی ها

خیلی از یخ کردن های ما
از سرما نیست . . . .
لحن بعضی ها زمستونیـــــــــه!!!

آرام در گوشه ای نشسته ام
کار از چسب و باند و
پانسمان گذشته
“زخم” به روحم رسیده . . . . .

بغض هایم را به آسمان سپردم ...
خدا به خیر کند باران امشب را ...

گـــــــــــــاهی پـــــــــــــــروانه ها هم
اشتباه عاشــــــــــق میشوند
بجای شــــــــــــــــــــــــــــــــــــمع
گرد چراغهای بی احساس خیابان میمیرند...!
با هم قدم می زدیم
به رودخانه رسیدیم
من پل شدم
تو به آن سو رفتی
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------مثل سوزن تيز و تلخي
بي اعتنا به تیزی ات
نخ مي شوم و ميدوزم
لحاف چهل تكه ي عشق را ! . . .
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
ای کاش گفته بودی...
ای کاش
گفته بودی که
عاشق دیگری شده ای...
من خودم هم عاشق بودم...
درکت میکردم...
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
بی غذا ، دو ماه دوام می آورند ؛
بی آب ، دو هفته ؛
بی هوا ، چند دقیقه ؛
و بی "وجـــدان" ، خـیلی ...
دیگراز دست هیچکس
کاری ساخته نیست
حالا هرچه میخواهد سوت بزند
قطاری که از خط خارج شده باشد،
تکلیفش روشن است...
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
کسی اینجا،در این هوای سقف آلود،
دلش پر است از مردمان،
همچون زیر سیگاریاش
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------با هر نفس بغضی را فرو میدهم،
این روزها گلو دردی گرفته ام
که یادگاری توست..
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
توبه ی گرگ که هیچ،
گاهی توبه ی انسان هم مرگ است!
وقتی قرار باشد از عشقش توبه کند..
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
اگه کسی رو میشناسین که
توحرفاش زیاد میگه بیخیال،
مطمئنا بیشتر از همه فکر و خیال داره!
فقط دیگه حال و حوصله
بحث و صحبت نداره
هواشو داشته باشین،خسته س...
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------نگران من نباش
این روزها همیشه رو به راهم،
رو به راهی که تو رفتی...
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
و من لاک پشتی بودم
که به تاخت از کنارم گذشتی...
چه کنم که اقتضای طبیعتم این بود!
پای لرز من نمان،
خربزه شیرینی نیستم...
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
خدایا میگن چوبت صدا نداره،
ولی اینی که به ما زدی
داره شیش و هشت میزنه اساسی
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
بر گردن تو حق دارد
حتی آن شاخه گل رز ،
که برای من نخریدی
و در گلفروشی پژمرده شد!..
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
خدیا به فیل من آلزایمر عنایت فرما
تا دیگر یاد "هندوستان" نکند.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------زندگی مثه تردمیله،
هر چی بدویی به جایی نمیرسی
فقط عرقتو در میاره..
کنار پنجره ماندم که زود برگردی
غم سیاه و بزرگی درون قلبم بود
ولی تو کاش نگاهی سپید می کردی
به خود نهیب زدم:بردبار و قانع باش
مگر تو در دل خود عشق را نپروردی
اگر به یاد کسی باشی و امید بهار
چه فرق می کند احساس سبز یا زردی
گذشت موعد دیدار و مانده بودم باز
کنار پنجره ، شاید دوباره برگردی
ولی کنون که پس از سال ها رسیدی تو
غریبه است نگاهت چقدر هم سردی
من از مسیر تو رفتم ولی بگو آخر
به جستجوی کدامین بهار می گردی
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
سکوت اتاقم را دوست دارم و آنرا حتی با صدای ترکیدن بغضم نخواهم شکست بغضم را فرو خواهد خورد اما سکوت را ادامه خواهم داد تاریکی مطلق اتاقم را با هیچ نوری از بین نخواهم برد حتی با برق نگاهم چشم هایم را مدت هاست به روی همه چیز بسته ام چرا که تاریکی اتاقم کمرنگ نشود.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ ن 2:
مترسک را دار
می زنند به جرم دوستی با پرنده ای که مبادا تاراج مزرعه رابه بوسه ای فروخته باشد،
و راست گفت شاعر: که اینجاقحطی عاطفه هاست
پ ن 3:
میخوام به رسم همون بچگی یه خط بکشم وسط نیمکتمون و .... بگم از این جا به بعد سهم من
... این طرف تر
نیا
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ ن 4:
بیچاره قلوه سنگی که
از دست کودکی
به سوی پرنده ای
پرتاب می شود …
مانده بر سر دو راهی …
دل کودک را بشکند
یا بال پرنده را
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پــــاییز . . .
فصـــل رسیدن
انــــارهای سرخ است
و انــــار ..چــــه دل ـ
خــــونی دارد ..از رسیـــدن
پ ن 6:
خدایا...
دستانی را در دستانم قرار بده
که پاهایش با دیگری پیش نرود
پ ن 7:
بـعضی ها را در جوب بایــد شست
تــا لـجن ها هَمه خوشحــال شوند
کــه
کــثیف تـر اَز خودشــان هم هـست . . .
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ ن 8:
به تاوان دل شکسته ام
هزاران دل خواهم شکست،
گناهش پای کسی که
دل مرا شکست....
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------پ ن 9:
دیشب خدا را دیدم آن گوشه میگریست
من نیز گریستم
هر دو یک درد داشتیم...آدم ها.... !!!
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ ن 10:
بیخیال...
مهم بودن رو فراموش کن!
تیتر روزنامه یکشنبه...
زباله روز دوشنبه ست!
پرواز کردم
اما سقوط...تاوان با تو پریدن بود

تازگیا اینقد تنها شدم که اگه یه
پشه بیاد تو اتاقم ،
عمرا بزارم بره بیرون !!!

کنج اتاق، آرام نشسته ام
جوانی ام چنگی به دل نمی زند
مادر، برخیز،
کفش هایم را پاک کن
کیف و کتابم را بردار
می خواهم به کودکی برگردم....

اصلا" کاش گرگی می آمد
و دستان سفید کرده اش را
نشانمان می داد
و در را برایش باز می کردیم !
لعنتی ! در این خانه را
گرگ ها هم نمی زنند دیگر !

اینجا تا پیراهنت را سیاه نبینند
باور نمیکتتد
چیزی از دست داده باشی ...

این روزها
احساس بـچـه ای رو دارم
که رفـتـه تـو کــوچــه
تــا بـازی کـنــه
ولـی کــسـی
بـازیــش نـمـیــده...

کلمات هم شده اند
بازیچـــه مـــــــــــــن و تـــــــــــــو !
مـــــن برایِ تــــو می نویسم ...
تـــــــو برایِ او مـــی خوانی !!!
خدایا!
بیا یک بارِ دیگر
تقسیم کُن « تنهایی » را
به نامِ توست
ولی به کامِ من....!!!

آهای سرنوشت...
اسکار حق توست ...
سالهاست که مرا فیلم کرده ای ...

غمگینم ، مثل پیرزنی که
آخرین سرباز برگشته از جنگ
پسرش نیست .

به دنبال کسی
در این خیابانها نمی گردم
فقط این قدر می دانم
که دراین شهر ولگردم

من و ته سیگار و پنجره نیمه باز
ماند ه ایم که کدام یک برای
سقوط مناسب تریم؟

دلـــــــــــــم
هوا می خواهد
کمـــــــــی در سرنگ ....

صدایی که از جیب
پالتوی من می آید
از آن هیچ
موبایل نداشته ای نیست
دستان نیمه آهنی من است
که دارد از فرط بی کسی
زنگ می زند...

شبیه کسی شده ام
که پشت دود سیگارش
با خود می گوید :
زندگـــی را...
و باز پُــکــی دیگــــر می زند ...

به جان چشمانت قسم !!
اینبار آنچنان رفتنی ام ...
که ، کاسه های آب را
هم قسم دهی
نه آن روزها باز میگردند
و نه من

همـــه نیــمکتـــهای پــارک
دو نفــــرهاند...
بــیخیــــال
روی چمــــن میـــشیــــنم...

زمیــــــــــــــــــــــــــــن!
خمیازه ای بکش به زیرٍ پایِ من
فقط همین......!!!

گاهی دلت می شود
همانند دیواری سفید
در دستان کودکی
خودکار به دست
که تنها چند خط
درهم و مبهم می کشد
و البته عمیق . . .

هرقدر هم که دیر بیایی
مهم نیست!
لبها چروکیده میشوند...
بوسه اما یخ نمیکند !!!

دخترک زخمی عمیق از
خرده شیشه های
عطر شکسته شده
در دستان خود ایجاد کرد
تا یادش بماند
هر شیشه عطری
خریدنی نیست
در حالی که بوی تعفن
همه جا را گرفته بود.



----------------------------
----------------------
پ ن 1: وقتی ..........
پرنده خیال پرواز دارد........
بالهایش را نباید چید.


پ ن 2: مهره های بازی عشق
هرگز جا به جا نمی شوند...
پ ن 3:پشت این بغض بیدی نشسته
که خیال می کرد با این بادها نمی لرزد ...

پ ن 4:من و یه مشت کاغذ پاره
و............یه دنیا خاطره.

پ ن 5:پنجره را می بندم ...
دیگر باران دیدنی نیست ... !

درس اول: آدمها عوض می شوند ....
حتی تو که خیلی به خود مطمئنی
درس دوم:هیچ چیز ثابت نمی ماند.....
حتی نگاه تو که خیلی به آن مطمئنی
درس سوم:ادمها چند رو دارند .....
حتی تو که فکر می کنی
خدای احساسی
درس چهارم:دفتر خاطراتت را
هیچ وقت پاره نکن ....
حتی اگر نیم خطی
در آن نوشته باشی
وارزشهایت را هیچ وقت
زیر پا لگد نکن ....
حتی وقتی از آن
دلسرد می شوی

پ ن 7: تمام شعرها یم را
با فندک فراموشی دود می کنم .....
دودی که نگاهت را به تصویر می کشد

پ ن 8:خدایا کمکم کن
هیچگاه عروسک خیمه شب بازی
دستان بی رحم روزگار
و آدم هایش نباشم.

پ ن 9:من عاشق اون دیالوگم
که پدر ژپتو به پینوکیو میگه:
پینوکیو چوبی بمان آدمها سنگی اند....
دنیایشان قشنگ نیست.

پ ن 10::و چقدر نزدیک است
زمان حذف لینک کسایی
که اصلا سر نمیزنن...وای وای.

اینجوری پاک میشن از وب
و دود میشن میرن
هوا اینطوری
البته بعد از این آپ
تا حالا ۳۶ نفر حذف شدن
صبر و تحملم حدی داره خب
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نشسته بود پسر،
روی جعبهاش با واکس
غریب بود، کسی را نداشت الا واکس
نشسته بود و سکوت
از نگاه او میریخت
و گاه بغض صدا میشکست :
«آقا واکس؟»
درست اول پائیز،
هفت سالش بود
و روی جعبهی مشقش نوشت :
بابا واکس...
غروب بود، و مرد از خدا نمیفهمید
و میزد آن پسرک کفش سرد
او را واکس
(سیاه مشقی از اسمِ
خدا خدا بر کفش
نماز محضی از اعجاز فرچهها
با واکس)
برای خنده لگد زد
به زیر قوطی، بعد
صدای خندهی مرد و زنی
که : «ها ها واکس-
چقدر روی زمین
خندهدار میچرخد!»
(چه داستان عجیبی!)
بله، در اینجا واکس-
پرید توی خیابان،
پسر به دنبالش
صدای شیههی ماشین رسید،
اما واکس-
یواش قل زد و رد شد،
کنار جدول ماند
و خون سرخ و سیاهی
کشیده شد تا واکس...
غروب بود، و دنیا هنوز میچرخید
و کفشهای همه خورده بود
گویا واکس
و کارخانه به کارش ادامه میداد
و
هنوز طبق زمان هر دقیقه
صدها واکس...
کسی میان خیابان
سه بار "مادر!" گفت
و هیچ چیز تکان هم نخورد،
حتا واکس
صدای باد، خیابان،
و جعبهای پاره
نشسته بود
ولی روی جعبه تنها واکس!
سال گذشته درست همچین روزی بود
که فکر ساختن یه وبلاگ به سرم زد.
وقتی که از همه عالم و آدم متنفر بودم
وقتی که نامردی ها،
بی وفایی ها و هزار
جور نیرنگ بازی و فریب کاری را در دنیای
واقعی خودم دیدم، تصمیم گرفتم
برای رهای از این همه غم و غصه
وارد دنیای مجازی بشم.
دنیایی که ابتدا بسیار زیبا ، ساکت
و مهربان به نظر می رسد.
ولی اگر ذره ای اشتباه کنیم
می شود کثافتخانه ای
بدتر از دنیای واقعی.
اولش که می خواستم وبلاگ بنویسم
دو تا هدف داشتم: هدف اصلیم
این بود که
می خواستم اون چیزایی رو که
تو فکرم می گذره
و اون تحلیلهای ذهنی رو
که درباره مسائل مختلف
داشتم رو بنویسم .
هدف دومم از وبلاگ نویسی
ورود به دنیای
اینترنت و آشنای با
دوستان مجازی و پر کردن
اوقات و فراغت و فرار از
مشکلات و یکنواختی
بیش از حد زندگی بود.
وبلاگ چند مدتی هست
که تبدیل به اولین
اولویت زندگی من شده
و این خیلی بده
باید این اعتیاد رو کمش کنم.
وقتی که یکی از بچه ها
خداحافظی می کنه
ناراحت می شم
و هر روز از پیدا کردن
دوستای جدید خوشحالتر می شم.
توی این مدت با دوستان
زیادی بطور مجازی
آشنا شدم و با دوستان
مختلفی هم
بنا به دلایلی قطع رابطه کردم .
دوستان زیادی پیدا کردم
که از حضورشون
در دنیای نت لذت میبرم
دوستان ناشناسی
هم بودن که بنا به دلایل
نامعلومی منو اذیت
کردن و بدترین ناسزاهاروگفتن
که اگه تعریف و ریا نباشه با زبانی
برخوردکردم که نه تنها رنجیده نشن
بلکه از کرده خودشون
پشیمون بشن
و بدونن کارشون اشتباه بوده
و عذرخواهی کردن.
وبلاگ من برام مثل یک دفتر
یادداشت شخصی میمونه
دلم میخواد که این دفترچه یادداشت

گم بشه و دست به دست خیلی ها
بچرخه و خیلی ها بخوننش
شاید با نوشته های من حال خوشی
نصیبشون بشه یا اصلا تو حال خوش
و ناخوش من شریک بشن
آره واقعا می خوام دفترچه یادداشتم
رو گم کنم ،اینجا !
با تولد یکسالگی این وبلاگ
من دفترچه یادداشتم را پیش شما
گم کردم
شماهایی که نمی شناسمتون
شماهایی که در در عین دوری
شاید نزدیکترین به من هم باشین .
شاید یه سال دیگه تو همچین روزی
من و وبلاگم و دوستایی که بعد ها
پیدا میکنیم تولد دوسالگیش رو
جشن بگیریم وشاید هم چندسالگیشو.
دلم می خواد شمایی که
الان این نوشته
رو خوندی یکی از
همون دوستانم باشی .
سعی می کنم
زیاد به اینجا سر بزنم
پس منتظرم باشید!
کلام آخر این که
وبلاگ من امروز یکساله شد.
برای درست کردن
این وبلاگ تردید داشتم
و هنوزم نمیدونم
تا آخر مسیر هستم یا نه.
هرچندکه معلوم نیست
آخر مسیر کجا باشه.
اما مهم اینه که اینجا میتونم
دل تنگی هامو بیرون بریزم.
================
پ ن۱ :چه فرقی میکند مهره ی سیاه باشم یا سفید
چشمانت با اولین حرکت ماتم میکند.
پ ن ۲:انها که باید دستم را بفشارند
سیلی می زنند.
پ ن ۳:روی چرخ و فلک آغاز می شویم
سربه زیری سرسره ها
را که انکار کردیم
به تاب بازی می برندمان
چهار پایه را بردار رفیق
خودم بلدم تاب خوردن را
پ ن ۴:کسانی هستن که می یان
تو وبم
و منو اذیت میکنن
و بدترین توهین ها رو میکنن
و قصد تخریبم رو دارن
پیشاپیش از همتون
عذر خواهی میکنم
شاید تولد وبم
با مرگش یکی بشه همین ![]()
سال هاست که رفته ای ...
دقیقه های نبودنت را می گویم
پیر شده ام پا به پای پنجره هایی
که پشت تمام آن ها
تو ایستاده ای ...
و من بارها به خیال دست های تو
برای هر شاخه درختی
که در نوازش باد تکان می خورد
دست تکان داده ام و
برای هر قاصدکی که بر شانه ام می نشیند
بوسه ای فرستاده ام ...
باز نخواهی گشت می دانم
اما ...دیوانه ام نکن !
پس بگیر ...
تصویرت را از پنجره ها
نامت را از شیشه های مه گرفته ی تنفسِ من
خاطراتت را از تمام نیمکت های باران خورده
و عشق را از من !
باران که می بارد
یادی از چشم های خیس من کن ...
که بی چتر و تکیه گاه
به یاد زخمی سخت ...
مثل گنجشکی سرما زده
گوشه ای تنها ...
بر خود می لرزد ...
دنیا نمی ترسد از اینکه مترسکش ،
عاشق کلاغ بشود
و مزرعه را به باد بدهد.
نمی ترسد از اینکه
نرگس های کوهی، دل ببندند
به مرد گلفروش
و دشت هایش عریان بشود.
دنیا نمی ترسد از مهر بی امان
باران به خانه ای
که عاقبت سیل می بردش..
حتی نمیترسد که دل زمینش
برای یک شهر بلرزد
و هر چیزی را درقلبش فرو ببرد.
اما آدم می ترسد.
می ترسد که دل بدهد
و خالی بماند دستش .
می ترسد که زندگی اش
لای بقچه ی دلش
جا مانده باشد.
آدم می ترسد که
عشق مثل یک اسکناس کهنه
گوشه نداشته باشد
یا چند مغازه آنطرفتر ،
بشود ارزانتر خریدش
و گرانتر فروخت.
آدم می ترسد و قلبش
مثل قلب یک خرگوش کوچک
فرارکرده همیشه می لرزد .
خرگوشی که دل خوش نکرده
به هویج کوچک
نارنجی نزدیک .
و یادش رفته است که
مرگ همیشه پشت بیشه هاست.
و وقتی می رسد
که تمام دنیا عاشقی کرده جز آدم.
چون آدم می ترسد.
و نمی داند که
باید مزرعه و جنگل و خانه
و شهر را به باد داد
و یک گردنبند بدلی لاجوردی خرید
با یک نخ بلند که آخرین
آویزه های سنگی اش
درست روی قلبت جا خوش می کند .
افسوس که آدم می ترسد.
و اگر نترسد و دل ببازد
بال در می آورد .
یکی از این پرنده ها
روزهاست پشت پنجره من
لانه کرده است .. .

سالهاست که بر چوبه
تیر باران زندگی آویزانم .
اما افسوس ! خبری از شلیک نیست .
پ ن ۱:معشوقه ای پیدا کرده ام
بنام روزگار!
این روزها مرا سخت
در آغوش خویش گرفته است.
پ ن ۲:آرامم مثل مزرعه ای
که تمام محصولاتش
را ملخها خورده اند.
دیگر نگران داسها نیستم .
پ ن ۳:اسم وبم شده
اشک نوشته های مهرزاد
هر کسی اسممو عوض نکنه
از کامنت خبری نیستا
در ضمن یه چک کنین
کسی تو لینک نیست
خبرم کنه لینکش کنم
یه چندتایی از لینکیهام
سهوا" پریده ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پ ن ۴:چون بیشتر دوستان
فونت نستعلیق نداشتن
و نوشته های من
با فونت نستعلیق بود
و توی وبلاگها
بافونت درشت نمایش داده میشد
پشیمون شدم وبازم
فونت عادی گذاشتم .![]()
دستهایت را گم کرده ام
و مانده ام در چهارراه همیشگی
میانم انبوه جمعیتی
که می آیند و میروند
رنگ چشمان هیچکس
رنگ چشمان تو نیست
پیش از آینکه مثل این میله آهنی
بی تو آرام آرام زیر باران زنگ بزنم
بیا و چتر سرخت را باز کن
بر فراز سرم
پ ن :
همیشه در میان چترهایی که
زیر حجم باران خیس می شوند
همیشه یکنفر فقط یکنفر
چتر قرمز به دست دارد
و تو دلت می خواهد فقط در زیر
آن چتر خیس نشوی
و این راز پنهانی است
بین تو وخدا و باران و چتر ...
تو را چون ستاره ای که
بر چشمانم روشنی
بخشید می پنداشتم
چون نسیمی که
در هوای غمزده دلم بر آن
زندگی بخشیده ای
اما افسوس
افسوس که تو مرا به
مرداب آرزوهایم کشاندی
و در مرگ آرزوهایم
به هیچ بودن خود نیز رسید ه ام .
اینک تنها در خیال خود
با آرزوهای خاکستر شده خود
همراه با دل سر خورده خود
از دیگران کناره گرفته
و خود را به باد سپرده ام .
بادی که هر لحظه
به سوئی می وزد
و من نیز ....
پ ن ۱:اگه بهتون کمتر سرمیزنم
عفو کنید
این روزها منفورترین و سیاه ترین
روزهای زندگیمه ![]()
پ ن ۲:
هر چی مهربون تر باشی
بیشتر بهت ظلم میکنن
هر چی صادق تر باشی
بیشتر بهت دروغ میگن
هر چی خودت رو
خاکی تر نشون بدی
واست کمتر ارزش قائلند
هر چی قلبت رو
آسونتر در اختیار بذاری
راحت تر لهش میکنن
واگر بدونند که منتظری
وبهشون احتیاج داری
اندازه یه دنیا ازت فاصله میگیرن
پ ن ۳:این روزها آب و هوای دلم
آنقدر بارانیست
که رخت دلتنگیم را
فرصتی برای خشک شدن نیست.
آسمانم نبار دیگر![]()

من زانوهایم را به آغوش کشیدم
زمانی که تو برای آغوش دیگری
زانو زده بودی
کابوس می دیدم
بیدار شدم تا به آغوشت پناه ببرم
افسوس یادم رفته بود
از نبودنت به خواب پناه برده بودم
یادت می آید بهترین بازیمان
هفت سنگ بود؟
تویک لحظه چشم بر نمیداشتی
تا دقیق نشانه بروی
من اما...به امید اینکه
این بار نشانه ات خطا رود...
و هورای شادمانه ات هم ....
آن روزها گذشت
حالا هیچ چیز کنار هم نیست
شادی کن

ضمن تشکر از دوست خوبم
ستار یکا که لینکش رو در اختیارم
قرار داد و منم گذاشتم تو وبلاگم
تا هرکسی خواست دانلودش کنه .
نظر دهی در این آپ غیر فعال هست .
براي رويت وبلاگ با فونت نستعليق
بعد از دانلود آنرا كپي (copy)
و در فايل فونت (Fonts) كنترل پنل
سيستمشان اضافه كنید (paste)
اینم لینک دانلود فونت نستعلیق
نظر دهی غیر فعال است.
قطار سوت می کشد و دور می شود
ازایستگاه خیس بدرقه
انبوهی از اندوه ، برمی گردد به ایستگاه
و سکوتی سرد بر دیوارها آوار میشود ...
اجازۀ سفر نداشتم !
چمدانی بر داشتم پر از خاطره
که به مسافری آشنا سپردم...
دلم را بر داشتم و برگشتم
و در میان تنهاییم گم شدم
درست مثل قطاری که رفت
و صدای سوتش را
تا ابد در من جا گذاشت...

چه تلخ محاکمه می شوند
پاییز و زمستان
که برای جان دادن به درخت
جان می دهند
و چه ناعادلانه تر
کمی انطرفتر
همه چیز به اسم
بهار تمام می شود
داشتم می اومدم خونه....
موقع اذان بود...یاده چیزی افتادم....
موقع اذان باید براش دعا کنم...
خیلی خسته بودم....
اونور پیاده رو ....تو این هوای سرد...
مردی با صورتی سیاه...
کت وشلواری قرمز...
طبلی به دست میزدو میخوند....
عمو نوروز بود....
و مردمی که میخندیدن
و نگاهش میکردن و رد میشدن....
درست نفهمیدم.....
به بخت سیاهش میخندیدن
یا به روی سیاه اون....
براي فرار از غم غروب هنگامم
براي علاج بغض عصرانهام
خورشيد را گرفتم
در قفسي گذاشتم در اتاقم
تا هميشه روز باشد
بيغروبي دلگير...
نگاه خورشيد را غم گرفت
صورتش خونمرده شد چون غروب
و من باورم شد غم من،
بغض من همه دلتنگيهايم
از اسارت است نه از غروب
چقدر زیبا و شور انگیز است
دیدن غروب خورشید در کنار دریا .
رنگی دلنشین پیدا می کند
و چه تصویر عاشقانه ای
ترسیم می کند .
انگار خورشید در آب فرو می رود
تا تن بشوید
از همه ی آن بدیهایی که
دیده از من و ما .
صدای آرام موجهای کوچک
که تا نزدیکی پاهایم
می آیند و بر می گردند
به این لحظه ی زیبا
هیجانی عجیب می بخشد
انگار می خواهد چیزی را بگوید .
خورشید آرام آرام پایین می رود
و محو می شود
در دور دست آبها
و غرور آسمان می شکند
و تاریک می شود .
وصفش ممکن نیست
مگر عاشق باشی
و غروب کرده باشی
در بی کسی میان جمع بودن .
وصفش ممکن نست
مگر اینکه در
موجهای کوچک غرق شده باشی .
همان گونه که غرور آسمان شکست
غرور من هم شکست
و نه مثل آسمان تاریک شدم
نابود شدم
آنگونه که کسی یادم نیست

من در این مسلخ عشق
گرچه قربانی بی مهری
یک بت شده ام
تو اگر بت شدی
و من به پرستیدن
تو خوو کردم
بت تو ساخته
دست خودم بود
که سازنده بت
با همان قدرت سازندگی اش
تاب شکستن دارد!!!

بازي شروع شد گرگم به هوا!
تو گرگ بودي
و من چه زود خرشدم
گرگ بلا بود و خر را به چنگ آورد........
بازي اول را تو بردي
بعد قايم موشک بازي کرديم.
تو پنهان شدي ومن گشتم
با چشماني بسته در تاريکي
به دنبال تو مي گشتم
به دنبال رد پايت
به دنبال صداي کفشهايت
بارها زمين خوردم و بلند شدم
و تو از پشت سر ميخنديدي
به چشمان بسته ام
ودست هاي در هراسم
بازي دوم را هم تو بردي
همبازي قديمي....
حالا نوبت من است
من گرگ مي شوم گرگ!
چشمانت را مي بندم
و تو مي گردي به دنبال رد پايم ......
به دنبال صداي کفشهايم
اما افسوس
وقتي که چشم هايت را باز کني
من را نخواهي ديد
زيرا که من کفشهايم را در آورده ام
و پا برهنه گريخته ام
و با همبازي جديدم
دور شده ام خيلي دور

مدتها پيش آموختم که نبايد با خوک کشتی گرفت
خيلی کثيف میشوی و مهمتر آنکه
خوک ار اين کار لذت میبرد
دل سنگ تو را به دست گرفته ام
و لی لی بازی می کنم
میان خانه هایی که همه از تو خالیند ..
دیوانه ام نه ...؟
هنوز هم سنگ تو را به سینه میزنم
روزگاری در کنج خانه عاشق بودم
کودکی عاشقم بود و مرا دردی نبود
سالیان بعد در کنج زباله گریه کردم
که چرا کودک دیگر عاشقم نیست
زندگی یعنی کنج نشینی
حتی من عروسک نیز
فریب چشمان آن کودک به ظاهر
معصومی را خوردم که شبها
مرا در کنارش می خواباند
و دوسم داشت و دست نوازش
بر سرم می کشید...

پ ن:شاید مسخره باشه واستون
ولی من عروسک و اشياء تزئيني
رو خیلی دوست دارم ![]()
![]()
![]()
خب خيلی سخته که
آدم روز تولدش باشه
و دلش به قدر آسمون تنگ
به اندازه يک دنيا
فرياد داشته باشه
به اندازه تمام ابرهای زمستونی
که پر از برف هستن
تو سينه اش
حرف نگفته داشته باشه
به قدر کل نفسهايی که ميکشه
بغض داشته باشه
خيلی سخته احساس تنهايی
ميون اين همه دوست
خيلی درد داره وقتی نتونی
بغضتو هر جا که
خواستی بترکونی
خيلی زجرآوره وقتی
نگاه سوال برانگيز همه
رو صورتت سنگينی می کنه
درد هميشه با ماست
بودن دوستان کمترش ميکنه
ممنون از حضورتون
چندين سال پيش
يه روزی مثل امروز
پا گذاشتم به اين جهان
هدف عشق بود و هست
پس تا عشق باقيست ....بايد بود