تبليغاتX
اشك نوشته های مهرزاد

اشك نوشته های مهرزاد

شعر-نثر-داستانهای کوتاه وسایرمطالب متنوع

دستهایت را گم کرده ام

 

 و مانده ام در چهارراه همیشگی

 

میانم انبوه جمعیتی که می آیند و میروند

 

رنگ چشمان هیچکس رنگ چشمان تو نیست

 

پیش از آینکه مثل این میله آهنی

 

 بی تو آرام آرام زیر باران  زنگ بزنم

 

بیا و چتر سرخت را باز کن

 

بر فراز سرم


 پ ن :

 

همیشه در میان چترهایی که

 

 زیر حجم باران خیس می شوند

 

همیشه یکنفر فقط یکنفر چتر قرمز به دست دارد

 

و تو دلت می خواهد فقط در زیر

 

 آن چتر خیس نشوی

 

و این راز پنهانی است بین تو وخدا و باران و چتر ...


نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 10:2 توسط مهرزاد|

  

تو را چون ستاره ای که بر چشمانم روشنی

 

بخشید می پنداشتم

 

چون نسیمی که در هوای غمزده  دلم بر آن

 

زندگی بخشیده ای

 

اما افسوس

 

افسوس که تو مرا به مرداب آرزوهایم کشاندی

 

 و در مرگ آرزوهایم

 

 به هیچ بودن خود نیز رسید ه ام .

 

اینک تنها در خیال خود

 

با آرزوهای خاکستر شده خود

 

همراه با دل سر خورده خود

 

 از دیگران کناره گرفته

 

و خود را به باد سپرده ام .

 

بادی که هر لحظه به سوئی می وزد

 

 و من نیز ....

 


پ ن ۱:اگه بهتون کمتر سرمیزنم عفو کنید

این روزها منفورترین و سیاه ترین روزهای زندگیمه

پ ن ۲:

هر چی مهربون تر باشی  بیشتر بهت ظلم میکنن

 

 هر چی صادق تر باشی بیشتر بهت دروغ میگن

 

هر چی خودت رو خاکی تر نشون بدی

 

 واست کمتر ارزش قائلند

 

هر چی قلبت رو آسونتر در اختیار بذاری

 

 راحت تر لهش میکنن

 

واگر بدونند که منتظری وبهشون احتیاج داری

 

اندازه یه دنیا ازت فاصله میگیرن

 

پ ن ۳:این روزها آب و هوای دلم آنقدر بارانیست

 

که رخت دلتنگیم را

 

 فرصتی برای خشک شدن نیست.

 

آسمانم نبار دیگر

   


نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 17:56 توسط مهرزاد|

 

من زانوهایم را به آغوش کشیدم

 

زمانی که تو برای آغوش دیگری زانو زده بودی

 

کابوس می دیدم

 

بیدار شدم تا به آغوشت پناه ببرم

 

افسوس یادم رفته بود

 

از نبودنت به خواب پناه برده بودم

 

 


پ ن۱ :ضمن تشکر از کسایی که تنهام نمیذارن از این به بعد فقط به دوستای با وفا

 کامنت میدم وکسایی که زوری

 می یان یا علاقه ای ندارن از لیست لینکها حذف میشن تا وقت بیشتری به دوستای

  باوفا وخوب اختصاص داده بشه .

 پ ن ۲:با ۵۲ نفر از دوستام خداحافظی کرده و از لیست لینکیهام حذفشون کردم

امیدوارم منو ببخشن در ضمن لینکهایی حذف شدن که کمتر سر میزدن

نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 15:9 توسط مهرزاد|

 

یادت می آید بهترین بازیمان هفت سنگ بود؟

 

تویک لحظه چشم بر نمیداشتی

 

 تا دقیق نشانه بروی

 

من اما...به امید اینکه

 

 این بار نشانه ات خطا رود...

 

و هورای شادمانه ات هم ....

 

آن روزها گذشت

 

حالا هیچ چیز کنار هم نیست

 

شادی کن

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 19:28 توسط مهرزاد|

 کلیه نوشته های این وبلاگ با فونت

نستعلیق میباشد.

ضمن تشکر از دوست خوبم

ستار یکا که لینکش رو در اختیارم

 قرار داد و منم  گذاشتم تو وبلاگم

 تا هرکسی خواست دانلودش کنه .

نظر دهی در این آپ غیر فعال هست .

براي رويت وبلاگ با فونت نستعليق

 بعد از دانلود آنرا كپي (copy)

و در فايل فونت (Fonts) كنترل پنل

سيستمشان اضافه كنید (paste)

 اینم لینک دانلود فونت نستعلیق

دانلود فونت نستعلیق

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 20:45 توسط مهرزاد

 

قطار سوت می کشد و دور می شود
ازایستگاه خیس بدرقه
انبوهی از اندوه ، برمی گردد به ایستگاه
و سکوتی سرد بر دیوارها آوار میشود ...
اجازۀ سفر نداشتم !
چمدانی بر داشتم پر از خاطره

که به مسافری آشنا سپردم...

دلم را بر داشتم و برگشتم

و در میان تنهاییم گم شدم

درست مثل قطاری که رفت

و صدای سوتش را تا ابد در من جا گذاشت...

  

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 1:36 توسط مهرزاد|

 

چه تلخ محاکمه می شوند پاییز و زمستان

که برای جان دادن به درخت جان می دهند

و چه ناعادلانه تر کمی انطرفتر

همه چیز به اسم بهار تمام می شود

 


 

داشتم می اومدم خونه....

موقع اذان بود...یاده چیزی افتادم....

موقع اذان باید براش دعا کنم...

خیلی خسته بودم....

اونور پیاده رو ....تو این هوای سرد...

مردی با صورتی سیاه...کت وشلواری قرمز...

طبلی به دست میزدو میخوند....

عمو نوروز بود....و مردمی که میخندیدن

و نگاهش میکردن و رد میشدن....

درست نفهمیدم.....

به بخت سیاهش میخندیدن یا به روی سیاه اون....

 

 

نوشته شده در پنجشنبه سوم فروردین 1391ساعت 20:15 توسط مهرزاد|

 

براي فرار از غم غروب هنگامم

 براي علاج بغض عصرانه‌ام

 خورشيد را گرفتم  در قفسي گذاشتم در اتاقم

تا هميشه روز باشد

 بي‌غروبي دلگير...

 نگاه خورشيد را غم گرفت

 صورتش خونمرده شد چون غروب

 و من باورم شد غم من، بغض من همه دلتنگي‌هايم

 از اسارت است  نه از غروب

 


چقدر زیبا و شور انگیز است دیدن غروب خورشید در کنار دریا .

 رنگی دلنشین پیدا می کند و چه تصویر عاشقانه ای

ترسیم می کند . انگار خورشید در آب فرو می رود تا تن بشوید

 از همه ی آن بدیهایی که دیده از من و ما .

 صدای آرام موجهای کوچک که تا نزدیکی پاهایم

 می آیند و بر می گردند به این لحظه ی زیبا

هیجانی عجیب می بخشد انگار می خواهد چیزی را بگوید .

خورشید آرام آرام پایین می رود و محو می شود

در دور دست آبها و غرور آسمان می شکند

و تاریک می شود . وصفش ممکن نیست

مگر عاشق باشی و غروب کرده

باشی در بی کسی میان جمع بودن .

 وصفش ممکن نست مگر اینکه در

موجهای کوچک غرق شده باشی .

همان گونه که غرور آسمان شکست

 غرور من هم شکست و نه مثل آسمان تاریک شدم

نابود شدم آنگونه که کسی یادم  نیست

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 13:22 توسط مهرزاد|

 

من در این مسلخ عشق

گرچه قربانی بی مهری یک بت شده ام

 تو اگر بت شدی

 و من به پرستیدن تو خوو کردم

بت تو ساخته دست خودم بود

که سازنده بت

با همان قدرت سازندگی اش

تاب شکستن دارد!!!

بت/idol

 

نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 10:6 توسط مهرزاد|

 

بازي شروع شد گرگم به هوا! تو گرگ بودي و من چه زود خرشدم

گرگ بلا بود و خر را به چنگ آورد........ بازي اول را تو بردي

بعد قايم موشک بازي کرديم. تو پنهان شدي ومن گشتم

با چشماني بسته در تاريکي به دنبال تو مي گشتم

به دنبال رد پايت به دنبال صداي کفشهايت

بارها زمين خوردم و بلند شدم و تو از پشت سر ميخنديدي

به چشمان بسته ام ودست هاي در هراسم

بازي دوم را هم تو بردي همبازي قديمي....

حالا نوبت من است من گرگ مي شوم گرگ!

چشمانت را مي بندم

و تو مي گردي به دنبال رد پايم ......

به دنبال صداي کفشهايم اما افسوس

وقتي که چشم هايت را باز کني من را نخواهي ديد

زيرا که من کفشهايم را در آورده ام

و پا برهنه گريخته ام

و با همبازي جديدم دور شده ام خيلي دور

 


نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 22:34 توسط مهرزاد|

مدتها پيش آموختم که نبايد با خوک کشتی گرفت

خيلی کثيف می‌‌شوی و مهم‌تر آنکه

 خوک ار اين کار لذت می‌برد

نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 12:17 توسط مهرزاد|

 

دل سنگ تو را به دست گرفته ام

 

و لی لی بازی می کنم

 

میان خانه هایی که همه از تو خالیند ..

 

دیوانه ام نه ...؟

 

هنوز هم سنگ تو را به سینه میزنم

 




نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 19:46 توسط مهرزاد|

 

روزگاری در کنج خانه عاشق بودم

کودکی عاشقم بود و مرا دردی نبود

 سالیان بعد در کنج زباله گریه کردم

 که چرا کودک دیگر عاشقم نیست

زندگی یعنی کنج نشینی

حتی من عروسک نیز

 فریب چشمان آن کودک به ظاهر
معصومی را  خوردم که شبها

مرا در کنارش می خواباند

 و دوسم داشت و دست نوازش

بر سرم می کشید...

پ ن:شاید مسخره باشه واستون ولی من عروسک و اشياء تزئيني رو خیلی دوست دارم

نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 10:31 توسط مهرزاد|

 

خب خيلی سخته که آدم روز تولدش باشه

 و دلش به قدر آسمون تنگ

به اندازه يک دنيا فرياد داشته باشه

به اندازه تمام ابرهای زمستونی

 که پر از برف هستن

تو سينه اش حرف نگفته داشته باشه

به قدر کل نفسهايی که ميکشه

 بغض داشته باشه

خيلی سخته احساس تنهايی

 ميون اين همه دوست

خيلی درد داره وقتی نتونی

 بغضتو هر جا که خواستی بترکونی

خيلی زجرآوره وقتی نگاه سوال برانگيز همه

رو صورتت سنگينی می کنه

درد هميشه با ماست

بودن دوستان کمترش ميکنه

ممنون از حضورتون

چندين سال پيش يه روزی مثل امروز

پا گذاشتم به اين جهان

هدف عشق بود و هست

پس تا عشق باقيست ....بايد بود

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 9:56 توسط مهرزاد|

 

۱-باران همیشه می بارد

اما مردم ستاره را بیشتر دوست دارند

 روا نیست آن همه اشک را به یک چشمک فروختن

 


2-وقتی زنده ای کلامی ندارند با تو ...

امان از روزی که رفتی

 هرپنج شنبه و یا جمعه

ساعتها با سنگ سرد قبرت صحبت می کنند

 گویا این مردمان با مرده ها راحت ترند تا زنده ها

 گویا کلامشان را برای سنگ قبرت نگه می دارند

 خوش باشید با سنگ ها

ای مردمان سنگ پرست

 


3-یه فانوس کوچیک گاهی وقتا کاری می کنه

که خورشیدبا همه ی عظمتش نمی تونه

یه فانوس می تونه شب رو روشن کنه"


4-بزرگی وصیت کرد که :

برای سلامتی عقلتان هویج بخورید

همه خندیدند و کسی ندانست که

عقل همه در چشمشان است...

من چشم بسته راه میروم

نکند که دلی بشکنم


5-پ ن :برخي دوستان گلايه داشتن آپهام طولانيه

  بخاطر همين آپ كوتاه تر گذاشتم .

  

 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 15:28 توسط مهرزاد|


آخرين مطالب
» چتر سرخ
» مرگ آرزوها
» زانوی غم
» هفت سنگ
»
» قطار
» بهار و عمو نوروز
» اسارت
» بت
» همبازی قدیمی


Design By : Pichak